تبليغاتX
ما رها شديم كه اين خود اتفاق است
جهان آغازي داشت و پاياني مانند مرگ به عنوان حقايق
 من که هر آنچه داشتم
 

من كه هر آنچه داشتم

اول ره گذاشتم

حال براي چون تويي

اگر كه لايقم بگو

 

تاگل غربت نروياند بهار از خاك جانم

با خزانت نيز خواهم ساخت

                                   خاك بي خزانم

گر چه خشتي از تو را حتي به رويا هم ندارم

زير سقف آشنائي ها

                                مي خواهم بمانم

 

بي گمان زيباست آزادي 

ولی من چون قناري دوست دارم در قفس باشم  

كه زيباتر بخوانم

در همين ويرانه خواهم ماند و

از خاك سياهش

شعر هايم را به آبي هاي دنيا مي رسانم

 

نيستي شاعر كه تا معناي حافظ را بداني

ورنه بيهوده نمي خواندي بسوي عاقلانان

عقل يا احساس

                         حق با چيست؟

پيش از رفتن اي خوب

كاش ميشد اين حقيقت را

                          بداني يا بدانم

 

 

گر تو مجذوبه     كجا آباد دنيايي

من اما جذبه اي دارم

كه دنيا را به اينجا مي كشانم

 

|+| نوشته شده توسط رها در جمعه نهم اسفند 1387  |
 سهراب سپهری
  

و در این تنهائی سایه ی نارونی تاابدیت جاریست 

|+| نوشته شده توسط رها در پنجشنبه دوم فروردین 1386  |
 وقتی تو نیستی
وقتی تو نیستی نهست های ما چنان که بایدند  نباید ها

مثل همیشه آخر حرفم  و  حرف آخرم را با بغض میخورم

عمریست لبخندهای لاغر خود را در دل ذخیره میکنم

باشد برای روز مبادا

اما در صفحه های تقویم

روزی بنام روز مبادا نیست

آنروز هر چه باشد

روزی شبیه دیروز " روزی شبیه فردا

روزی درست مثل همین روزهای ماست

اما کسی چه میداند

شاید که امروز نیز روز مبادا باشد

وقتی تو نیستی نهست های ما چنان که بایدند نبایدها

هر روز بی تو روز مبادا ست

آئینه ها در چشم ما چه جازبه ای دارند

آئینه هائی که دعوت دیدارند

دیدار های کوتاه

از پشت هفت دیوار

دیوار های صاف

دیوار های شیشه ای شفاف

دیوار های تو

دیوار های من

دیوارهای فاصله بسیارند.........    ( رها )

|+| نوشته شده توسط رها در دوشنبه هجدهم دی 1385  |
 
 
بالا